آیا تو تمام شدی؟؟؟

یا رب...


...


تا دو روز بعد مشخص میشه باهم ازدواج خواهیم کرد یا تموم میشه همه چی!


دعاکنید برای همه جوونها...


برای خوشیختیه همه جوونها...


  • ۲
  • نظرات [ ۳ ]
    • mohanna ...
    • شنبه ۲۲ ارديبهشت ۹۷

    روز معلم؟؟

    به نامت

        ای لطیف


    ...


    سلام بر همگی

    عیدتون مبارکا

    ..

    حدود دو هفته ای میشه که منزل پدرشوهر نرفتم

    مشغول کارهای بله برون داداشم بودیم و با همسری دوتایی رفتیم سفر قم و خونه خارشوعر کوچیکه و‌‌...

    امروز روز معلمه...اگر خدا قبول کنه منم معلمم...اما از صبح نه تبریکی نه چیزی...

    خارشوعر بزرگه ام معلمه...هیچوقت نه بهم زنگ میزنه، نه هیچی از غریبه ها بداره

    اصلا منو جزو فرد تازه جدید وارد شده به طایفه قبول نداره؛ ایدا!


    حالا من باید امروز پیام بدم یا زنگ بزنم و روزشو تبریک بگم؟

    ...


  • ۳
  • نظرات [ ۲ ]
    • mohanna ...
    • پنجشنبه ۱۳ ارديبهشت ۹۷

    اسیر دست تقدیر

    به نامت

           ای مونس


    ...


    چند روزیه با همسری همش دعوا دارم

    درکم نمیکنن

    اصلا دلسرد شدم

    مدتهاست مثل روزهای اول نامزدیمون ابراز عشق و علاقه نمیکنن

    تماس میگیرن یه سلام خشک و خالی

    ...

    من هم دختر بشدت لجبازی هستم، من هم روو نمیدم بهشون

    ...

    همش فکر میکنم منو با دیگران مقایسه میکنن

    دیروز از صبح تا بعدازظهر تهرون رو زیر پام گذاشتم نا بتونم بسیج فعالم رو بگیرم و یه کم به همسری توو خرج و مخارج کمک کنم

    آخه تالاری که گرفتیم برای سپاهه و گفته کارت فعال داشته باشید یه دویست سیصد تومنی تخفیف میده

    ...

    نفله شدم

    آخرشب تنهایی رفتن کوهپیمایی و وقتی رفتیم تلگرام صحبت کنیم باهم، از همون اولش از نوع سلام دادن هاشون و حرفهاشون لجم گرفت و منم غصه خوردم و خداحافظی کردم

    صبح زنگ زدن صبح بخیر بگن من تحویل نگرفتم

    ...

    امشب جایی مهمتنی دعوتیم، اما دلم نمیخواد برم

    اصلا متوجه نیستن که من مهمترین فرد زندگیشونم

    نه ناز کشیدن بلدن

    نه تحویل گرقتن

    بدتر از خود من، ناز دارن

    هی باید ناز بکشم منم مغرورتر از این حرفها، میدونم رفتارمون بده

    دارممیسوزم از بی اعتنایی اش، نمیخوام رابطمون اینجوری باشه، اما منم پیش قدم نمیشم

    ....

    واقعا موجودات عجیب و نچسبی هستن گاهی

    ...

    و ظریفتر از دخترها

    ....

    دلم نمیخواد ببینمشون

    میگن مردها رو رها کنی، دنبالت نمیان و میزارن میرن...درسته؟؟؟

    ...

    از اینکه نمیتونم باهاشون درددل کنم و حرفهام رو بزنم و وقتی حرفی میزنم، حتی بی ربط به خودم و خودشون، بازهم دلخوری میشه ناراحتم

    ....

    خیر سرم تالار هم گرفتیم برای عروسی


    اما من ناراحتم

    دارم از درون آب میشم و کلی حرف نگفته دارم

    اما کو گوووش شنوا؟؟

    ...

    نزدیک به سه کیلو وزن کم کردم، چون دارم اذیت میشم از اینهمه خرفهایی که باید به گوششون برسونم و نمیتونم

    از ترس اینکه مبادا ناراحتی ایجاد بشه

    آخرشم ناراحتی ایجاد میشه چه میگم و چه نمیگم


    واقعا ازدواج و نامزدی که اینهمه میگن همینه؟

    خیلی مزخرفه

    مرد رو چه به ناز داشتن

    ...

    احساس اسارت دارم


  • ۱
  • نظرات [ ۲ ]
    • mohanna ...
    • پنجشنبه ۲۳ فروردين ۹۷

    سفر....

    به نامت

            ای مهربانترین


    ...


    سلام صدعزار سلاااام


    سال نو مبارک

    ان شاء الله سالی سرشار از نور و عشق الهی و برکت باشه برای همه


    ....


    اما بعد

    گفته بودم میخوام برم سفر...رفتیم

    سفر راهیان نور

    من و همسری جان و مادر همسری جان

    میگن آدماا همدیگه رو توو سفر خوب میشناسن واقعا حقیقته، چون صبح تا شب در موقعیت های مختلف و حالات گوناگون شاهد برخوردهای همدیگه هستید...

    ما هم از این قضیه مبرا نبودیم...

    جز پدر و مادر و خانواده خود آدم کسی دلسوز نمیشه

    جز همسرم که کنار دستمم ننشسته بودن مگه چند بار و خیلی کوتاه

    سفر قشنگ و پر از آرامشی بود برام...بخاطر لطف خداجون و عطر محبت و مهمان موازیه شهدا

    ...

    خواهر شوهر کوچیکم یه کم عصبانی شد که سه تایی میریم و پدرشوهرجان خونه تنها میخوان بمونن، اما دیگه کاریش نمیشد کرد، چون خودشون سختشون بود این سفر رو بیان

    با یه عتاب و خطابی به مادرشون گفت که: یعنی چی؟ شما میخوای بابا رو خونه تنها بزاری؟؟؟؟ بابام چکار کنه پس؟ بمونه مهمونات رو راه بندازه؟؟ شام و نهارش چی میشه؟؟

    خلاصه انقدر عصبانی و بود و قرمز شده بود و داشت اینارو میگفت که من حیروون و متعجب مونده بودم!!!

    مادرشوهرمم گفتن: خودش نمیاد، چکارش کنم؟ میگه پارسال خیلی سختم و نمیتونم امسال بیام و....

    ... 


    تو دوران سفر هم مادر همسرم خوب و خوش برخورد بودن اما زیاد من اخمیتی نداشت خواب و بیداریم براشون...بیشتر فکر و ذکرشون پسرشون بود

    منم هیچی نمیگفتم...گاهی گریه میکردم و یه صبح تو شب با اینکه باهم بودیم همه جا رو اما ساکت و تنها بودم...عمیقا احساس تنهایی میکردم...

    شبش به همسرم گفتم...

    ...

    بعد هم اومدیم تهران و چند روزی گذشت و....

    دلم برای همسرم تنگ شده

    امسال اصلا باهم نبودیم حز چند ساعتی که رفتیم پارک نیاوران...که اونم کوفت من شد

    با اون ظاهر های بد و زشت خانومهای بد حجاب...

    من و آقایی خسته ایم

    رابطمون دچار یکنواختی شده

    ...

    نمیدونم چکارش کنم؟؟


    حیف این روزها و هوای زیبای بهاره وه از دستمون بده

    اما همسری حال و حوصله نداره....


    من چکنم؟؟؟

  • ۲
  • نظرات [ ۳ ]
    • mohanna ...
    • دوشنبه ۲۰ فروردين ۹۷