هیئت...



به نامت

یا رحیم


...


تقریبا یک و ماه و نیم، غصه و درد و بیقراری رو تاب آوردم...


استیصال سخته...

سر کلاسهام، موقع تدریس هم تمرکز نداشتم


بدتر از همش اینه که غرووورت بهت اجازه نده ذره ای اشک بریزی...

بقدری غم قلبم رو گرقته بود که به مامان میگفتم:مامانی نیاز شدید به گریه ذارم...سینه ام میسوزه...پر از حرفه...

مامانی گفتن: برای آقا امام حسین گریه کن...

همه ی تلاشم رو کردم توو این مدت، نشد

دیگه دیروز خودشون پا ب پام اومدن و گفتن مادر یه نوحه بذار دلم گرفته.. روز قبلش خواب یه عنایتی رو دیده بودن...نوحه حضرت فاطمه الزهرا رو گذاشتم...

روسریِ بلند مشکیم رو، روو سر و صورتم انداختم...مثل یه خیمه گاه و ب دردام فک کردم...

تسبیح ام البنین هم، که سوغاتیه سفر کربلاشون بود، دستم بود...

یه جا دلم بدجور شکست...

چشمام گل انداخت...

باید داد میزدم...اما آرووم بودم..

بالاخره قطره ی اول...یه مدت گذشت...قطره ی دوم..سوم و چهارم و...اما فقط همین...کمه خیلی کم...

یه نوحه از حاج محمود گذاشتم.. بعد رفتن مامانی که حسااابی گریه کرده بودن

یه هیئت دو نفره ی مادر دختری شده بود...

بین نوحه باز دلم شکست و اینبار از عمق دل سوووختم برای غربت ارباب بی کفنم...اشک ریختم....اما بازهم کم...خیلی کم...


کارم فقط شده سووختن..


...

داداشی اومدن و منم چشمام بدجور ب خوون نشسته بود...تعجب کردم و.گفتم: سیابازی درنیار، مگه چقدر باریدی؟ کویر شدی رفته...گول سرخیت رو نمیخورم..

بعد هم باز جرعه جرعه غصه خوردم...


اللهم ارزقنی بکاء الحسین...


...


مخاطب خاص:

کاش میگفتی کجا نفرینت کردم...؟ کی؟

و منو ازین عذاب تهمت نجات میدادی


...


یا الله ارحمنا..


ا

  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]
    • mohanna ...
    • دوشنبه ۲ اسفند ۹۵

    من و یاد تو و بهشت...



    به نامت

             ای آرام جان


    ...


    امروز شک عصبی بهم وارد شد بد...

    خیلی بد...

    انقدر که فشارم بشدت پایین اومد...افتادم و بعد هم دراز به دراز

    به زحمت خودمو رسوندم به آشپزخونه...اما میل به هیچی نداشتم

    عمق فاجعه انقدر زیاد بود که اشتهام که سهله، مشاعرمم بپره!

    ...

    بعد از کلاس حفظم، تو خیابون گفتم برم گلزار شهدا...دلم خیلی تنگ بود

    اما نمیدونم چرا پاهام کشیده شد سمت خونه و دیدن و خوندنه این فاجعه...

    ...

    بعد خوندن حرفهاش، دیدم دارم منفجر میشم...بالا پشت بوم هم نمیتونست آرومم کنه...

    به سرعت خودمو رسوندم به لباسهام و چادرم و آماده شدم..

    مامان کمی نهار دادن تا بتونم سرپا بایستم و راه افتادم...

    تو تمام مسیر چشمام پر از اشک بود، اما نمیذاشتم مهمون گونه هام بشن...

    درست نبود تو کوی و برزن...

    ...

    با نفیسه گلی یه کم موبوگرامی درددل کردم...

    بعد هم رسیدم به بهشت دنیام...

    ...

    به یکباره همه ی غمم رفت..

    چشمایی نذاشته بودم بباره تا اینجا، تو بغل شهدا، همه ی اشکاش محو شدن...

    آروومه آرووم شدم...

    ...

    دلم غم داشت...گیج بودم...اما از اون حال وحشتناک و حمله عصبی خبری نبود...

    ...

    رفتم سر مزار محمد حسن جانم...شلوغ بود...سوره فجر رو خوندم . دو سه قطره اشکام اومد و پاشدم رفتم سر مزارهای دیگه...

    تااااا رسیدم سر مزار داداشیه گمنام...

    گفتم و گریه کردم

    انگار کنارم بود و دست رو سرم میکشید...

    نوحه گذاشتم و هق هق کردم...

    گریه ها کردم؛ اما نه اونجور که میخواستم

    ...

    پاشدم و اومدم...

    الانم احساس خمودگی و افسردگی دارم شدیییید...آرومم...اما خووووب نیستم...


    ...


    از این طرفم مهمون داره میاد و من حوصله ندارم...میخوام بخوابم اما نمیشه

    کلافه ام...


    ...


    موضوع اون نوشته که بیچاره ام کرد امروز، حرفهای آقای عاشق بود که بعدِ پس زدنش از طرف من، تقریبا با خاک یکسان شده...

    له و داغوووونه...

    از حال بدش، حالم بد شد...حرفهاش باورم نمیشد

    خب من عاشقش نیستم...حق دارم منم انتخاب کنم...

    خب شما مردا یه کم، کمتر مغرور باشید...الان بعد یه ماه از جواب رد، باید تو وبلاگ و نامحسوس احساساتت رو بروز بدی؟؟؟؟

    بوقتش نشکستی حالا دیگه جز نابود کردن خودت و من، فایده ای نداره حرفات!

    بخداااااااااااا بچه مذهبی ها هم عاااااااااشق میشن...و حتی عاشقتررررررر....

    ...

    خدا صبر بهت بده آقا مصطفی جان


    ...


    حالم بده...

    کم کم داره سردرد هم بهش اضافه میشه


    ...


    دعامون کنید



  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]
    • mohanna ...
    • پنجشنبه ۳۰ دی ۹۵

    فکرهای بازیگوش



    به نامت
             یا نور النـــور

    ...

    اینکه ما دخترا خیلی زود زود دلمون میگیره خب چیز جدید نیست...

    اما این ظرافت و زیبایه احساس های شفافمون رو دوست دارم...

    ...

    اینکه اصراری بر ثبات احساس نداریم...

    اینکه ما دخترا، جنس ظریف که از قضا خدا عاشقمونه، میتونیم به راحتی، این جنس های مذکری که پشت ظاهر فولادینشون، قلبشون رو بدست بگیریم و معادلات وجودشون رو دستخوش تغییر کنیم...

    ...

    الغرض اینکه:
    گاهی ما دخترا بدون اینکه اصلا به ذهنمون خطور کنه، و اصلا قصدی براش داشته باشیم، وقتی عبور میکنیم، بدون اینکه روحمونم خبردارشه، کلی کشته مرده میدیم پشت سرمون!!...

    حالا
    عجیب اینجاست که با همه ی این حرفها....تنهای تنها میمانیم آخرش هم...

    ...

    حتی گاهی بهت میگن: دوزاری تون کجه :/

    یا مثلا میگن: قوز المشاکل هستید!

    یا اینکه میگن: ....

    ...

    واقعا شما آقایون، چرا انقدر سعی دارید مغرور به چشم بیایید؟

    خب اشتباه کردید، راحت بیایید بگید اشتباه کردم عذر میخوام!
    به همین راحتی

    والا بخدا

    ...

    خلاصه اینکه
    خدایا
    از من بگیر هرآنکس را که تو را ازم من میگیرد...


  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]
    • mohanna ...
    • چهارشنبه ۲۹ دی ۹۵

    تفکر کن...



    گفت یه حسی همش بهم میگه تو آینده هیچی نمیشم!

    گفتم موفقیت یعنی همین حسا رو تو خودت بکشی دیگه!



  • ۳
  • نظرات [ ۰ ]
    • mohanna ...
    • شنبه ۲۵ دی ۹۵

    فرمولاسیون عاشقی...

    فصلِ امتحان که میشه خیلیا عصبی تر از همیشَن انگار! 

    مثلا خودِ من وقتی کتابِ ژنتیکٌ باز میکنم و با هزارتا ژنوتیپ و فنوتیپ و فرمولٌ مسئله رو به رو میشم یهو میرم تو فکر 

    با خودم میگم اگه الان جایِ این کتاب ، 

    یه کتابِ روانشناسی اجتماعی جلوم بودو واسه امتحانِ شنبه باید میخوندمش چقدر همه چی فرق میکرد!

    حتما موقع خوندنش انگیزه ی بیشتری داشتم و عشق و علاقه ی بیشتری صَرف میکردم یا مثلا اگه جای همون ژنتیک ، درسی رو امتحان داشتم که هٌنر و ادبیات حرفِ اولٌ توش میزد چه هیجان قشنگی رو میتونستم تجربه کنم! 

    گاهی وقتا یهو به خودم میام میبینم ساعت ها به سطرهای کتابِ زیست شناسی خیره شدم و دارم به هنر فکر میکنم!

    بعد با یه آهِ بلند مدادو میگیرم دستمو دوباره شروع میکنم "اگر تمام زاده ها صفت غالب را داشتند والد هموزیگوت بوده و چنانچه..."

    علت عصبی بودنِ خیلیا تو فصلِ امتحان شاید همین حسرتا باشه ، همین بی علاقگیا ، همین فکرو خیالا...

    سخته نه؟! اینکه میگم سخت فقط واسه این قضیه نیست فِکرشو بٌکن عاشقِ یه نفر بشی بهش نرسی بعد هر روز یکی دیگرو جاش ببینی ، یا چشمت یه لباسی رو گرفته باشه اما مجبور بشی لباس دیگه ای رو بجاش بخری ، حالا شاید یه رضایت نسبی هم از شرایط موجود داشته باشی اما اگه اونی باشه که بهش علاقه داری حالت بهتره انگار! حتی اگه پشیمون بشی خیالت راحته که خودت انتخابش کردی ...

    بین خودمون بمونه من یه بار تو زندگیم عاشق شدم ، عاشقِ رشته ای که بهش نرسیدم حالا مدت هاست باید به جای اون با زیست و شیمی و بیماری و میکروب دست و پنجه نرم کنم !! میفهمی حالمو؟!

    فصلِ امتحان 

    آدمو یادِ خیلی از آرزوهاش میندازه!

    حالا دوباره باید مدادو دستم بگیرم و زیرِ بی علاقگی هام خط بکشم و بنویسم "به دلیل موتاسیون در ذهنِ یک آدم و توجه به حرف ها و توقعات دیگران چیزی در دلِ آدم به وجود می آید به اسم "حسرت" که تجزیه ی بیش از حدَش باعثِ عصبانیت و ترشح آدرنالین میشود در این مواقع یک عدد قرصِ بیخیالی با یک لیوان آب حالتان را بهتر میکند"

    کتابٌ میبندم و میرم یه لیوان آب بخورم...




  • ۲
  • نظرات [ ۱ ]
    • mohanna ...
    • دوشنبه ۲۰ دی ۹۵